چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سرخوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد ، متولد بشويم
هيجانها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي" هستي "
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر از چنار ، از پشه ، از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .
كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 12:31 PM توسط راهرو
|